از روزهای رونق تا روزهای بیپناهی
از زندگیات قبل از اعتیاد بگو. چه شد که به اینجا رسیدی؟
زندگیام خوب بود. کار و بار داشتم و درآمدم بد نبود. اولین باری که با همسر و دخترم به مشهد آمدیم، اتفاقی افتاد که هیچوقت فراموشش نمیکنم. زمستان بود و در اتاقی که بودیم، گاز گرفت. دیدم دختر بزرگم مثل بچهای که غش کرده باشد، سیاه شده است. سریع پنجره را باز کردم و او را بیرون بردم تا حالش جا بیاید. همانجا امام رضا(ع) را ضامن خودم کردم و از خدا یک بچه دیگر خواستم.
خدا نرگس را به من داد. وقتی نرگس به دنیا آمد، انگار دست به خاک میزدم، طلا میشد. زندگیام روی روال بود تا اینکه همسرم به سرطان مبتلا شد. از آن به بعد، من هم بهشدت درگیر اعتیاد شدم.
قبل از بیماری همسرت هم مصرف مواد داشتی؟
بله، اما تفننی تریاک میکشیدم و وضعم اینطور نبود. بعد از بیماری همسرم، مصرفم شدید شد. دیگر همهچیز مصرف میکردم؛ صنعتی و سنتی، سفید و سیاه. یک روز چشم باز کردم و دیدم برای پول سیگار هم ماندهام.
همسرم در بیمارستان بستری و تحت درمان بود که درخواست طلاق کرد. قبل از اینکه از دنیا برود، از من جدا شد. بعد از مرگش، دیگر چیزی برایم نمانده بود. خانه و زمین و ماشین و گوسفندهایم را از دست دادم. کارم به کارتنخوابی کشید و شبها در باغ و روی تپه میخوابیدم.
شبی که از خدا خواستم نجاتم بدهد
به نقطهای رسیده بودی که دیگر امیدی به ادامه زندگی نداشتی؟
بله. یک شب از خدا خواستم یا راحتم کند یا درستَم کند. دیگر بریده بودم. فردای آن شب، یکی از دوستان قدیمیام را دیدم. مواد همراهم بود. تا من را دید، گفت: «تو آبروی همه ما را بردی، مرد حسابی! اما اگر واقعاً میخواهی ترک کنی، من پشتت هستم.»
نمیدانم چه شد، اما میدانم که دیگر دلم نمیخواست اینطور زندگی کنم. به خدا گفته بودم: «یا راحتم کن یا همهچیز را درست کن.» از خدا خواستم من را به کمپ ببرد. بالاخره رفتم و حالا یک سال و نیم است که پاکم.
چه چیزی باعث شد این بار تصمیم بگیری و پای آن بایستی؟
شاید همان جایی بود که دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم. آدم وقتی همهچیزش را از دست میدهد، تازه میفهمد زندگی فقط پول و خانه و دارایی نیست. من باید راه برگشتن را پیدا میکردم. امروز خدا را شکر میکنم که از آن مسیر عبور کردم؛ چون در همین سختیها چیزهایی از زندگی یاد گرفتم که شاید در روزهای خوشی نمیفهمیدم.
دلتنگی دوباره برای امام رضا(ع)
چه شد که دوباره راهی مشهد شدی؟
چند روز پیش قزوین بودم که یکدفعه دلم هوای مشهد کرد. دلم میخواست بیایم حرم امام رضا(ع). نه شناسنامه داشتم و نه مدارکی همراهم بود. با همین شرایط رفتم راهآهن، سوار قطار شدم و خودم را به مشهد رساندم.
برای گرفتن اتاق در زائرسرا هم بهسختی توانستم کاری انجام بدهم، اما بالاخره اتاقی گرفتم و آمدم زیارت. دلم میخواست دوباره به حرم بیایم.
در این زیارت، فقط برای خودت آمده بودی یا خواسته دیگری هم داشتی؟
این بار برای دختر یکی از دوستانم آمده بودم. دخترش کمی در حرف زدن مشکل دارد و زبانش میگیرد. آمده بودم گوشی را بگیرم سمت پنجره فولاد تا او با همان زبان خودش با امام رضا(ع) حرف بزند.
دلم میخواست صدایش به امام برسد و بتواند خواستهاش را بگوید. برای من همین مهم بود که این بچه هم بتواند با امامش حرف بزند.
ویدیوی این گفتوگو را ببینید: خدا را شکر که معتاد شدم!
زندگی را از نو یاد گرفتم
وقتی به گذشته نگاه میکنی، چه حسی داری؟
خدا را شکر میکنم. شاید برای بعضیها عجیب باشد که بگویم خدا را شکر که معتاد شدم، اما منظورم این نیست که اعتیاد چیز خوبی است. منظورم این است که از دل آن همه سختی، چیزهایی یاد گرفتم که پیش از آن نمیدانستم. اگر از آن مسیر عبور نمیکردم، شاید هیچوقت نمیفهمیدم چطور باید زندگی کنم.
من کارتنخوابی و بیپولی و دربهدری را تجربه کردم. روزهایی داشتم که چیزی برایم نمانده بود، اما امروز میفهمم که هنوز میشود برگشت. هنوز میشود زندگی را از نو شروع کرد.
اگر بخواهی از امام رضا(ع) بگویی، چه میگویی؟
من طرز زندگی کردن را از امام رضا(ع) یاد گرفتم. اینجا برایم فقط یک مکان برای زیارت نیست. وقتی دلم میگیرد، وقتی دیگر نمیدانم باید چه کار کنم، دلم میخواهد خودم را به حرم برسانم. این بار هم با همه سختیها آمدم؛ با دست خالی، بدون مدارک، فقط با دلی که هوای مشهد کرده بود.
شاید آدم در زندگی خیلی چیزها را از دست بدهد، اما نباید امیدش را از دست بدهد. من این را با تمام وجودم فهمیدهام.



نظر شما